
آمدم تا رشتهام را بر درت محکم کنی
حاج محمدرضا بذریمتن مداحی
آمدم تا رشتهاَم را بَر دَرَت محکم کُنی زندگیاَم را به ذکرِ دائِمَت، توأم کُنی با تَضَرُع، زیرِ لَب دارم صدایت میزنم تا که قدری از حجابِ بِینِمان را کم کُنی شرمسار و سَر به زیرَم که سبب شد نامهام باز هم گریه برای مَعصیَّتهایم کُنی یابنَ الحسن... خستهام از خُدعههای نفس، از طولِ اَمَل آمدم یابنَ الحسن، دیگر مرا آدم کُنی صاحبِ من، خیرخواهم، سایهی بالا سَرَم میشود قلبِ مرا خالی زِ نامحرم کنی دوری از کربُبَلا دارد مَرا دِق میدهد کربلایی کُن مرا تا راحت از این غم کُنی دوست دارم یاورت باشم به اشکِ بر حسین ساعتی که گریه بر آن ماتمِ اعظم کُنی جان فدای پلکِ مجروحت که دائم صبح و شب گوشهی مَقتَل، نَظَر بر پیکرِ دَرهَم کُنی **** وای اگر سوختهای نالهی شب گیر کند کودکی را غمِ یک حادثهای پیر کند من چهل سال گرفتار غروبی سردم بین آن کوچهی غم فاطمه را گم کردم بغضها راه گلو را همه شب سَد کردند همه، حتی در و دیوار به من بد کردند آن کسانی که سَرِ سفرهی من میماندند نانِشان دادم و هر روز مُضِلَم خواندند کینهی مخفیشان را عَلَنی میکردند دوستان هم به من بد دهنی میکردند نگو از پاره جگرها بگو از روی کبود نگو از جَعده بگو قاتل من قُنفُذ بود شَرَرِ این قوم به من بیشتر از زَهر زدن صد نفر مادرِ ما را وسطِ شهر زدند غنچهی یاسِ علی داغ زدن داشت مگر یک زنِ حامله شلاق زدن داشت مگر **** نیست چون هیچ کسی دور پِیَمبَرزاده همه امید عمو کیست برادرزاده اکبرت نیست ولی غیرت من مانده هنوز گر چه افتاده ابالفضل حسن مانده هنوز یازده سال عمو جان پدرِ من بودی مثل پروانه فقط دور و بَرِ من بودی بیشتر از علی اکبر نَظَرَت بر من بود جای من مثل پسرهات بر آن دامن بود زودتر از پسرت لقمه به من میدادی با تماشام سلامی به حسن میدادی خاطِرَت هست نشستی به کنارم سحری قول دادی که مرا هم بِبَری هر سفری حال امروز چه رُخ داده امیرِ دو سَرا میسِپاری به حَرَم تا که بگیرند مرا فکر کردی بِرَوی من به حَرَم میمانم بیخیالِ تَنِ زخمِ پدرم میمانم دارم از دور به اوضاعِ تَنَت مینِگَرَم نیزهای بَر کَمَرَت خورد که خم شد کَمَرَت وای مستها دور و بَرَت نعرهی مستانه زدند نیزهها گیسوی خونینِ تو را شانه زدند نیزه را داخلِ پهلوی تو کَج میکردند بعد با هم سَرِ قتلِ تو لَج میکردند قصد دارند سَرَت را زِ قَفا قطع کنند آمدم جای سَرَت دستِ مرا قطع کنند حسنیها همه یک روضهی سنگین دارند همه یک خاطره با بازوی خونین دارند ای عزیزی که تَنَت پیشِ همه عُریان شد بر سَرِ پیروهَنَت فاطمه دعوا دیده **** نمیگم مُفَصَل، شد اون کوچه یک لحظه مَقتَل گرفت راهمونو، سر مادرم داد زد اول اِحانَت به من کرد، جسارت به زن کرد جلو چشمای من، روی مادرم دست بلند کرد مادر زمین خورد، حسن مرد، حسن مرد **** کمی از قُسله زیر پیروهَن ماند کمی از خونِ خُشکَت بَر بَدَن ماند کفن را در بغل بِگرِفت و بو کرد همان طفلی که آخر بیکفن مُرد حسین... **** حسین، حسین، حسین ای بی کفن حسین حسین، حسین، حسین عریان بَدَن حسین **** گفتم از خاتمِ انگشت تو را بشناسم دیدم انگشت نداری یَمَنی نیست تو را استخوانهای تَنَت مثلِ دلت نرم شده جز من و مادرمان سینه زنی نیست تو را ای که از بعدِ حسن گفتی غارت زدهای حال غارت شدی و پیروهَنی نیست تو را همه منتظرن مادرش برسه کاش صدای برادر به خواهرش برسه
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.