
متن مداحی
آیینه در آیینه تابید، عالم شد علی نفس خود را دید، خود را دید، خاتم شد علی اولین صبح ظهورِ حَیِ اعظم شد علی حق تماشا کرد خود را، تا مجسم شد علی با علی جان میدهیمو با علی تب میکنیم حرف مولا میزنیمو مشق زینب میکنیم آنکه اقیانوس آرام علی شد زینب است آنکه او آغازو انجام علی شد زینب است آنکه معنای اسلام علی شد زینب است آنکه آمد زینت نام علی شد، زینب است ما نمیفهم از این اوج این اعجاز هیچ شعرها را سادهتر میگویم اما بار حزب هیچ او هزاران چیز فرمود، او فقط زینب نبود او ظهور پنج تن بود، او فقط زینب نبود سوختن در سوختن بود، او فقط زینب نبود او حسینو او حسن بود، او فقط زینب نبود شد تمام آیهی قالوا بلی وقتی رسید با حضورش کربلا شد کربلا وقتی رسید شرح لیلی را اگر منزل به منزل گفتهاند شرح این تشریف را جمع مقاتل گفتهاند کعبه را با بودنش در راه محمل گفتهاند گرد صحرا نه، غبار پرده را دل گفتهاند به حسینش که دل زینب به دست اکبر است پردههای محمل زینب به دست اکبر است کشتی کربُبلا در کربلا پهلو گرفت خواست تا پایین بیاید آسمان زانو گرفت تا بیاید جبرئیل، از شبپَرَش جارو گرفت او نه از عباس، جان عباس از بانو گرفت پای او بر زانوی مردانهی عباس بود بعد بابا دست او بر شانهی عباس بود دور خود تا دید اکبر را، خیالش جمع شد اُون و عبدالله و جعفر را، خیالش جمع شد دید در گهواره اصغر را، خیالش جمع شد بین خیمه چند دختر را، خیالش جمع شد دید فوج دشمنان را، گفت عباسم که هست نیزه و تیغ و سنان را، گفت عباسم که هست ناگهان بیحال شد گودال را وقتی که دید روضهاش اطفال شد گودال را وقتی که دید مات استقبال شد، گودال را وقتی که دید حرمله خوشحال شد، گودال را وقتی که دید آمدو افتاد بر پای برادر، بازگرد جان خواهر جان من نه، جان مادر بازگرد شام غم شد وای، اکبر را نمیبیند چرا اُون و عبدالله و جعفر را نمیبیند چرا پشت خیمه قبر اصغر را نمیبیند چرا بین حجم شعله دختر را نمیبیند چرا خیمه از شعله افتادو عزیزی سوخت سوخت زیر آن خیمه خداوندا مریضی سوخت سوخت بسکه افتاده زمین در پا توانی نیست میدود سمت برادر هی، جانی نیست دیر شد تا او بیاید ساربانی نیست وای از انگشتو انگشتر نشانی نیست زیر تیغو نیزه میگردد، جوانی حیف نیست ناقهو چشم حرامی، رکابی حیف نیست *** بارون بارون، میباره چشایی که از خون تره بارون بارون، صدای دل سوختۀ خواهره بارون بارون، میگه دیگه این روزای آخره بارونی که میباره، رو خاکها دونه دونه امروز بارون اشکه، فردا بارون خونه خون چشمای سقا، خون لبهای اکبر خونایی که میریزه، تو گودال از یه خنجر میدونم که، میخوان مارو از هم جدامون کنن میدونم که، میخوان نامسلمون صدامون کنن میدونم که، میخوان بین بازار نگامون کنن میدونم که تو میری، من هم میرم اسیری خیلی سخته با شمرو، با خولی هم مسیری میدونم که سرت رو، باید رو نی ببینم با لباس اسیری، تو بزل میل بشینم ***
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.