
متن مداحی
از حرم رفتی و آتش زده شد بال و پرم بعد تو ریخته شد خاکِ یتیمی به سرم چه فراقی و چه داغی که ندیده چشمم در همین فاصله از زندگی مختصرم چند روزی است که از حال دلم بیخبری چند روزی است که از حالِ سرت بیخبرم شانهی سعد شده جای سر دخترِ تو جای آغوش تو ای کوهترین مرد حرم مو ندارد به سر و سوخته گیسویی که میرسیدهاست زمانی قدِ آن تا کمرم کاش میشد که دوباره به مدینه برویم تا که انگشتری از شهر برایت بخرم کفترِ جلدِ سرِ دوشِ عمویم بودم حال با حرمله و شمر و سنان همسفرم سیلی و هلهله کم بود که با زخم زبان هر کسی زد نمک طعنه به زخم جگرم گرچه گیسو و سرم سوخت ولی شکر خدا معجرِ سوختهای هست ببندم به سرم آبرو بود که از کاخ ستم میبردم با همین اسلحه ی اشک و همین چشمِ ترم دست و پا گیر شدم مرحمتی کن ببرم که در این قافله با تاولِ پا دردسرم
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.