
متن مداحی
از خرابه میرسد آوای دختر بچهای میکشد آخر مرا غمهای دختر بچهای در میان غصهها، یک روز خوش بر خود ندید پر شد از درد و بلا، دنیای دختر بچهای با یقین میگفت بابایم میاید از سفر عالمی در حیرت رویای دختر بچهای من نفهمیدم چرا شد همچو دندانش سفید گیسوانِ مشکیِ زیبای دختر بچهای هرچه من با خود دودوتا میکنم انصاف نیست بشکند یک مرد جنگی پای دختر بچهای با اشاره بعد از این با عمه میگوید سخن آخه در نمیآید صدا از نای دختر بچهای گیرم آغوش پدر سلب شد دیگر چرا گوشهی ویرانه شد جای دختر بچهای **** از مو بلندم کرد هی داد سرم نزن گفتم که بابام کجاست هی بیحیا نزن خدا نیاره تو بیابون بچه بمونه بین گرگا مونده رو صورت کوچیکم جای دست آدم بزرگا جوری زدن تو صورتم که زیر چشام ورم کنه حالا که نیستی باباجون کی روسری سرم کنه راستی بابا مادربزرگم، فاطمه، دیشب بهم سر زد و رفت خسته شدم از دست زجر اون منو بیشتر زد و رفت خدا نیاره تو شلوغی بچه بیفته زیر پاها بهت بگم سرم چی اومد بهت بگم رفتیم کجاها تو از گودال برام بگو از سنگ و بام برات میگم خوردی عصا برام بگو از شهر شام برات بگم پیرمردا تو رو زدن پیرزنا منو زدن هیچ دختری گیر نکنه وسط این بددهنا **** حالا اومدی حالا که دیگه رقیه افتاده از پا اومدی حالا که بار سفر بستم از این دنیا اومدی عمو عباسو نیاوردی چرا تنها اومدی حالا اومدی حالا که خوابن تموم دخترای شام اومدی حالا که نمیتونم بگم بابا اومدی از غصه پرم خیلی از نبودن داداش علیاکبر دلخورم معلومه وقتی نباشه من همش سیلی میخورم افتادم روی زمین ولی نیفتاده چادرم حالا اومدی حالا که دیگه رقیه افتاده از پا اومدی
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.