
متن مداحی
از خیمه ها که رفتی و دیدی مرا به خواب داغی بزرگ بر دل کوچک نهادهای گرچه زمن لب تو خداحافظی نکرد میگفت عمّهام به رخم بوسه دادهای من با هوای دیدن تو زنده ماندهام جویای گنج بودم و ویرانهنشین شدم ممکن نشد که بوسه دهم بر رخت به نی با چشم خود ز خرمن تو خوشه چین شدم تا گفتگوی عمّه شنیدم میان راه دیدم تو را به نیزه و باور نداشتم تا یک نگه ز گوشۀ چشمی به من کنی من چشم از سر تو دمی بر نداشتم با آنکه آن نگاه، مرا جان تازه داد اما دو پلک خود ز چه بر هم گذاشتی یکباره از چه رو، دو ستاره افول کرد گویا توان دیدن عمّه نداشتی من در کنار عمّه سِتادم به روی پای مجروح پا و اِذن نشستن نداشتم دستی سیاه بی ادبی کرد با سرت من هم کبود دست روی سر گذاشتم با آنکه دستبرد خزان دیدهای و لیک باغ ولایت است که سر سبز و خرّم است رخسار توست باغ همیشه بهار من افسوس از اینکه فرصت دیدار بس کم است ای گل اگر چه آب ندیدی ولی بُوَد از غنچههای صبح لبت نو شکفتهتر از جورها که با من و عمّه شد مپرس این راز سر به مُهر، چه بهتر نهفتهتر هر کس غمم شنید، غم خود زیاد برد بر زاریام ز دیده و دل ، زار گریه کرد هر گاه کودک تو ، به دیوار سر گذاشت بر حال او دل در و دیوار گریه کرد ای مه که شمع محفل تاریک من شدی امشب حسد به کلبۀ من ماه می برد گر میزبان نیامده امشب به پیشواز از من مَرَنج، عمّه مرا راه میبرد گر اشک من به چهرۀ مهتابیام نبود ای ماه، این سپهر، اثَر از شَفَق نداشت معذور دار، اگر شده آشفته موی من دستم بر شانه به گیسو رَمَق نداشت ویرانه، غصّه، زخمِ زبان، داغ، بی کسی این کوه را بگو، تن چون کاه چون کِشَد پای تو کو که بر سَرِ چشمان خود نَهم دست تو کو که خار ز پایم برون کشد سیلی نخوره نیست کسی بین ما ولی کو آن زبان که با تو بگویم چگونهام دست عَدو بزرگتر از چهرۀ من است یک ضربه زد کبود شده هر دو گونهام یکبار سر به گوشۀ ویران بزن ، ببین من خاک پای تو به جبین میکشم بیا کن زنده یاد مادر خود را ببین چسان خود را از درد روی زمین میکشم بیا گر در بَرَت به پای نخیزم ز من مپرس اما ببخش، نیست توانی به پای من نه شمع در خرابه، نه تو گفتگو کنی مشکل شده شناختن تو برای من ای آرزوی گمشده پیدا شدی و من دست از جهان و هر چه در آن هست میکشم سیلی، گرفته قوّت بیناییام من تا شناسمت به رخت دست میکشم ای گل، زعطر ناب تو آگه شدم، تویی ویرانه، روز گشته اگر چه دل شب است انگشتها که با لب تو بوده آشنا باور نمیکنند که این لب همان لب است شاعر : علی انسانی ***
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.