
متن مداحی
از هوش رفته ای چقدر گریه میکنی؟! از لحظه ای که رفته پدر گریه میکنی داغ پدر مگر که برای تو بس نبود حالا برای داغ پسر گریه میکنی میخ گداخته جگرت را درید و سوخت میسوزی و به سوز جگر گریه میکنی این چوب نیم سوخته آیینهی دق است تا میکنی نگاه به در گریه میکنی این استخوان در گلویم راه گریه بست اما تو جای هر دو نفر گریه میکنی افتاده ام به پای تو مانند اشک تو من آب میشوم تو اگر گریه میکنی از فرط درد خنده و گریه یکی شده لبخند میزنی، به نظر گریه میکنی تنها سلاح دست تو این اشک چشم توست با چادری که هست سپر، گریه میکنی هرکس بیاید از پی احوالپرسی ات پرسد چه حال یا چه خبر، گریه میکنی دستی شکسته اشک مرا پاک میکند دستی گرفته ای به کمر گریه میکنی بیت الحزن که می روی از خانه، هرقدم کوچه به کوچه بین گذر گریه میکنی همسایه ها برای تو پیغام داده اند بس کن تو فاطمه! چقدر گریه میکنی
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.