
متن مداحی
از وقارِ عمه جانِ خود، حجاب آموخته او مؤدّب بودنش را از رباب آموخته با دو دستِ بسته تا شامات را یکسر گرفت رزم را از فاطمه، از بوتراب آموخته چشمِ بارانی او آموزگارِ اشک بود گریه کردن بر لبت را او به آب آموخته زلفهایت را ورق میزد شبیه مَقتلی روضه را از زخم جلدِ این کتاب آموخته جمع زد زخمِ تو را با زخمهای مادرت با شمارش کردن آنها حساب آموخته چشم بیدارِ شبش را چشم زد شامِ حسود پلکهایش چند روزی هست خواب آموخته زلفِ تو گفت از تنور و دخترت آتش گرفت سوختن را پا به پایش آفتاب آموخته گاه باید که ادب از بیادب آموخت، پس بوسه را از چوب در بزمِ شراب آموخته شاعر: محسن حنیفی ***
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.