
متن مداحی
اشکی مرا به شام مصیبت نمانده است ... چشمی تو را در این شب غربت نمانده است یابن الحسن ... ما را به سخت جانی خود این گمان نبود ... هر چند جان عرض ارادت نمونده است ... ما را ببخش زنده اگر مانده ایم باز ... گرچه نفس گرفته و طاقت نمانده است ... ما خسته ایم ، خسته تر از ماست دخترت ... حالا که خیمه ای ، شب غارت نمانده است ... ما خسته ایم ، خسته تر از ماست خواهرت ... او مانده است حیف که قوت نمانده است ... آقا نوشته اند که جدت کفن نداشت ... گیرم کفن نبود چرا پیراهن نداشت ... از پایکوب اسب سواران شنیده ام ... برده اند روی نیزه ، سری را که تن نداشت ... پیچیده بود در خودش از آتش عطش ... داغی که داشت در جگر خود ، حسن نداشت ... انگشتری که با خودش آورده بود ، کو ؟ ای کاش هیچ وقت عقیق یمن نداشت ...
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.