
متن مداحی
اصغر که به چهره از عطش رنگ نداشت یارای سخن، با من دلتنگ نداشت یارب تو گواه باش، شش ماهه من شد کشته ظلم و با کسی جنگ نداشت ای گل چه زود دست خزان رفت در برت رفتی و رفت خنده ز لبهای خواهرت هرکس که دید رأس تو را روی نیزهها آهی کشید و گفت که بیچاره مادرت ز ضرب تیر چنان دست و پای خود گم کرد که خواست گریه کند در عوض تبسم کرد ***
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.