
متن مداحی
امابیها شد رقیه در شب آخر زهراییش تکمیل شد آخر شب آخر از وضع نامطلوب سر، بر صورت خود زد دختر چرا میگرفت از سر شب آخر؟ میگفت بابا این چه رگهایست داری خیلی شکایت داشت امشب از خنجر شب آخر شبهای قبل آشفتهتر بودم اگر افسوس وضعم نشد از بابا این بهتر شب آخر! من دل خوشم از اینکه مثل مادرت هستم میریخت خون از سینه در این سینه در بستر شب آخر با ضربههای زجر بابا کاملا حس شد اینکه چه دردی داشته مادر شب آخر با اشکهایش فتح کردم شام را با گریه کردم کار یک لشگر شب آخر عمه موهامو شونه کن! امشبو مهمونی دارم به سر و وضع من برس! تا به سحر خواب ندارم عمه برام لباس بیار! به تن زارم بشینه بده بابا جونم منو، تو این لباسا ببینه! باورش نمیشه کسی که من دختر حسینم اونی که باباجون میگفت مث مادر حسینم بابا! گرسنگی بُرده امونمو، یک لقمه نون نخوردم هر شب، بدون تو، بابا سرگرسنه رو زمین میذاریم! قسم به عشق و عزت عمه شدم بابا جون زحمت عمه دلتنگ دیدنت بودم، خوش اومدی باباجونم! حالا که زجر پیش ما نیست، بذار کنارت بمونم فرشتهی کوچیکتو، با مشت و تازیونه زد جای پاهاش رو بالمه، چادرمو کرده لگد با طناب، چهل منزله، بابا دستامو بستن زانومو، ضلع پهلومو، تاب ابرومو شکستن دیدی سر و رومو؟دیدی لباسامو؟ رنگ غربت گرفته راستی خبر داری دیگه، شیرین زبونتو، لکنت گرفته
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.