
متن مداحی
اینجا بهانههای زدن جور میشود کافیست زیر لب پدرت را صدا کنی کافیست یک دو بار بگویی گرسنهای یا نالهای به خاطر زنجیر به پا کنی اصلا نه بیبهانه زدن، عادتِ همه است حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند دیدم که بر لبان تو میخورد پشت هم چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند آنقدر پیش طفل تو خیرات دادهاند نانهای خشک خانهیشان هم تمام شد امروز هم به نیّت تفریح آمدهاند عمّه کجاست معجر من ازدحام شد صبح و غروب و شام که فرقی نمیکند ما را خلاصه غالب اوقات میزنند یک در میان به روی من و عمّه میخورَد سنگی که سمت نیزهی سادات میزنند از آن شبی که زجر مرا دست عمّه داد لکنت زبان من نه مداوا نمیشود پیرزنی که موی مرا میکشید گفت زلفی که سوخته گرهاش وا نمیشود اینجا که زخم از در هر خانه میزنند اینجا که بَم بر پر و پروانه میزنند خون میچکد زِ گوشهی چشمان خاکیام وقتی که پلکهای غریبانه میزنم با گوشوارههای خودم ناز میکنند این دختران که سنگ به ویرانه میزنند مویی نمانده تا که ببافی هزار شکر مویی نمانده باز چرا شانه میزنند دستی بکِش به زبری رویم که حق دهی نامردهای شام چه مردانه میزنند دستم برای لمس لبت هم تکان نخورد از بس که تازیانه بر این شانه میزنند حتما عمو نبود که با گریه عمّه گفت دارند حرف کار تو در خانه میزنند سنگینیِ دو گوشِ من اینجا چه نعمتیست دارند روی قیمت تو چانه میزنند کار یهودیان پس از این خوب سکّه شد چوب حراج با سر دردانه میزنند
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.