
متن مداحی
برتر از افلاکیانی، فاطمه از چه بِین خاکیانی، فاطمه آسمانیها تو را نشناختند چون زمین را زادگاهت ساختند ما ز تو اما تو از ما نیستی کیستی تو، کیستی تو، کیستی؟ هوش و عقل و بینشم رفته ز دست بیم آن دارم شَوم زهرا پرست پس باید اینجا لال و کور و کر شَوم ورنه یا دیوانه یا کافر شَوم باید اینجا لب فرو بست از بیان روز محشر قدر تو گردد عیان شمعِ جمع اهل محشر چهره توست مُهر هر پرونده مُهر، مِهرِ توست جز تولی تو، دست آویز نیست بی تو رستاخیز، رستاخیز نیست صحنهی محشر همه پابستِ توست اختیار نار و جنت دست توست محشر از فیض تو گلباران شَود عفو مشتاق گنهکاران شَود حق به محشر محور جودت کند آنقدر بخشد که خوشنودت کند (مهرِ تو روز قیامت، هستِ ماست)۲ ریشههای چادرت در دست ماست (روز محشر کار ما با فاطمهاست)۲ نقش پیشانیِ ما یا فاطمهاست بی کسیمو جز تو ما را نیست کس روز وانفسا تورا داریم و بس ای ره جنت ز باب رحمتت نامهها را شسته آب رحمتت زشتی افعال مارا خاک کن نامه اعمال مارا پاک کن از کرامت بر جبین ما همه ثبت کن هاذا محب الفاطمه محشر و بازار آن بازار توست نام کل خلق در طومار توست تو قیامت را قیامت میکنی بر امامان هم امامت میکنی هرچه گویی ذات بی چون، آن کند (گر تو خواهی نار را رضوان کند)۲ (شعلهها لاله شود در نظرِ دوزخیان)۲ افتد ای چشمِ خدا، تا سوی دوزخ نظرت رخت بندد به دیار عدم از شرم، عذاب گر به محشر فِتَد ای محضر رحمت، گذرت این عجب نبوَد به یک یا فاطمه حق دهد بر کارِ محشر خاتمه (بین خلق و نار حائل میشوی)۲ با حسین خود مقابل میشوی او کند با پیکر بی سر قیام گوید از هر زخم تن مادر سلام آن سلام و پاسخش بشنیدنیاست آن گلوی پاره پاره دیدنیاست باز در محشر تو محشر میکنی گریه بر آن جسم بی سر میکنی محشر از اشک تو طوفان میشود چشمها یکباره گریان میشود ناگهان آید یَمِ رحمت به جوش اشکها سازد جهنم را خموش این ندا خیزد ز حلقوم همه اشفعیلی، اشفعیلی فاطمه ******* (بی معرفت نباش که در من یزید عشق اهل نظر معامله با آشنا کند) حبل متین هزاران عارف و عامیاست هر نخی از چادرت به عرصه محشر کرده خدا با صدای پایِ تو تنظیم دور زمان و مدار چرخ مُدَور مهر تو با هر که نیست هیچ ندارد گرچه به حشمت بود نظیر سکندر در عجب از علم تو، علی ولی الله مفتخر از دست بوسی تو پیمبر بانوی اسلامی و به خانهی شوهر کهنه حصیری توراست، مفرشو بستر گندم دستاس توست، خوشهی پروین آبلهی دست توست، مهر منور تا که خدا فخر آورد به ملائک جانب مهراب خیز و روی بیاور وقت مناجات دانه دانهی اشکت زیورِ گوش ملائک است چو گوهر آب وضویت دوای عیسی و موسی خاک درت آبروی ساره و هاجر ای زن مرد آفرین عالم هستی ای ز دل و جان گذشته در ره همسر (چشم رجال و نساء به سوی تو بانو)۲ جانِ بنات و بنین فدای تو مادر کشتهی راه خدایی و هدف تو امر به معروف بود و نهی ز منکر گر که بریزد مصیبت تو بر ایام روز جهان میشود چو شام مکدر فاطمه ای سینهات بهشت پیمبر کین بهشت سوخت در آذر
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.