
متن مداحی
ای پدر چشم تو روشن، شب بیداریِ ماست به اباالفضل بگو، وقت علمداریِ ماست خصم، بیهوده به ما سلسله بست ای بابا کاروان بعد تو، ساکت ننشست ای بابا حیدر قافلهات، تیغ دودم را برداشت به اباالفضل بگو عمّه علم را برداشت کوفه را با نفس خویش چنان مقبره کرد خطبهای خواند که کار همه را یکسره کرد من هم از زینبم و در رگ من خونِ علی است سوختم سوختن از عشق تو قانون علی است دخترم دختری از تیرهی امّالنُّجبا عمّه بسته به سرم معجری از جنس حیا لشکرم اشکِ من و سنگرِ من، ویرانه درس عزّت بدهم بر پسر مرجانه آهم، ارثی است که از خطبهی زهرا بردم شام گریاند مرا آبرویش را بردم عمّه آموخت به من شِکوهای از غم نکنم زخم هم شد، سرِ خود پیش کسی خم نکنم حرفی از آبله، از زخم به زینب نزدم خاطرت جمع، به نان صدقه لب نزدم گلهای نیست، گله حوصله هم میخواهد من دلم تنگ شده بوسه دلم میخواهد
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.