
متن مداحی
بابا تو برگشتی یا من خوابم؟ امشب که شام غصّهها سرشد ... بعد از گذشتن از چهل منزل ... ویرونهی ماهم منوّر شد ... پس نوبت ماهم رسید آخر ... میخوام تو آغوش سرت باشم ... دیدم که تو دلتنگ زهرایی ... گفتم شبیه مادرت باشم ... اینجا که میبینی شباش سرده ... گرمای روزاش مثل آتیشه ... اون گوشه، اون خاکا رو میبینی؟ اون رختخواب دخترت میشه ... دور و برت رو خوب تماشا کن ... اینجا خرابه بود ؛ خونه ام شد ... اون لکّههای قرمز رو خاک ... اون، جانماز عمّه جونم شد ... تو این خرابه، کار من هر روز ؛ یا بغض و گریه یا بهونت بود ... اونورتر، اون دیوار که خیسه ... شبها برا من جای شونت بود ... شبها با درد پهلو ، صبح میشه ... روزام با سیلی ، غروب میشه ... دستام؛ چشام ؛ پاهام ؛ سرم ؛ گوشام ... بابایی چیزی نیست؛ خوب میشه ... تعریف کن از اون چهل منزل ... واسم بگو از روزا و شب هات ... گفتن که تو پیش خدا بودی ... پیش خدا زخمی شده لبهات؟ اونشب که ما از کربلا رفتیم ... گفتن سرت یک جای دور بوده ... گفتن که تو پیش خدا بودی ... حتماً خدا هم تو تنور بوده ... چیزی نپرس از کربلا تا شام ... سخته بگم از اونهمه آزار ... بابایی! من دیگه سهسالم نیست ... یک عمر شد، رفتن از اون بازار ... سخته بگم از قصّهی زخمام ... واسه تو که دریای احساسی ... راستی بابایی بین این مردم ... شخصی به نام زجر میشناسی؟ من گم شدم؛ اومد سراغ من ... موهام شد بیشتر پریشونت ... گفتم عمو؛ سیلی زد و بعدش ... با طعنه گفت: این هم عمو جونت ... چادر نمازم رو نبردن که ... توی مدینه جاگذاشتم من ... بابا چرا خیره به گوشامی ؟ اصلاً مگه گوشواره داشتم من؟ دستامو پنهون میکنم پشتم ... بازم یه جاهاییش معلومه ... این حلقهی قرمز، کبودی نیست ... تو فکر کن جای النگومه ... هرجا که میشد مارو چرخوندن ... با سختی رو پاهام میایستم ... بزم نمیدونم چی بود اونجا ... من حتّی اسمش هم بلد نیستم ... از معجرا و چادرا بابا ... چیزی نپرس از من ؛ نمیدونم ... اون قدر میدونم که این روزا ... از آستین پاره ممنونم ... امشب اگه با تو نیام بابا ... واسه سه سالت خیلی بد میشه ... خشتی که جای بالشم بوده ... امشب برام سنگ لحد میشه ... زخمام به کار من میاد آخر ... امشب همش بال و پرم میشه ... من با سر تو میرم از اینجا ... ویرونه از امشب ، حرم میشه ... خسته میشد ؛ بلند میشد زخمای پارو می شمرد ... یکی دوتا و هفتا زخم ...زخمای پارو می شمرد ... به ماه آسمون می گفت : شمع شبستون منی ... یاد عمو به خیر که تو مثل عمو جون منی ... راستی تو از تو آسمون ببین بابای من کجاست ؟ بهش بگو رقیه تون ساکن تو خرابه هاست ...
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.