
متن مداحی
باد وقتی که برآن حلقه گیسو افتاد سنگ باران شد و میدان به هیاهو افتاد سنگ احساس ندارد که یتیمی سخت است سنگ آنقدر به او خورد که از رو افتاد نه توانیاست به دست و نه رکابیست به پا نیزهای خورد از این سو و از آن سو افتاد به زمین خورد ولی زیر لبی زهرا گفت راه یک نیزه همان لحظه به پهلو افتاد سر نجمه به روی شانۀ زینب، غش کرد تا که پُر شد حرم از هلهله، بانو افتاد آه از آن آه، که در سینه مزاحم میدید وای از آن پنجه بیرحم که بر مو افتاد قوتی داشت عمو، حیف علیاکبر بُرد بر سرش آمد و یکباره به زانو افتاد عسل از کنج لبش ریخت، سرش لشگر ریخت وسطِ غائله انگار که کندو افتاد کاش اینقدر نمیریخت بهم این لشگر جای یک نعل همان وقت به ابرو افتاد
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.