
متن مداحی
باز دلشوره می کُشد من را کاش می شد که شب سحر نشود صبح فردا نیاید و با من کاروان تو در به در نشود خار صحرا اگر که می چینی دشتی از خار بر جگر دارم من بمیرم به جای تو ای کاش حیف تنها دو تا پسر دارم از سر شب رباب در خیمه چادرش را کشیده روی علی تا کمی کودک تو می خندد بوسه می گیرد از گلوی علی حرمله آمده زبانم لال برده خواب تمام قافله را با سر انگشت خود رباب امشب می کِشد عکس تیر حرمله را از همان روز اول سفرت گفت چشمت که بر نمی گردم با خودم چند معجر نو با چند چادر اضافه آوردم پیش رویت نشسته ام اما حالتی مثل محتضر دارم هرچه فردا خدا نکرده شود مادرم گفته و خبر دارم گفته فردا تو تشنه می مانی تَرک از زخم ها لبت دارد چشم های تو تار می بیند میل گودال مَرکبت دارد هیچ کس نیست حامی ات اما در عوض آنقدر حرامی هست تکیه بر نیزه ی شکسته دهی عوضش نیزه دار شامی هست گفته فردا به خیمه می آید ذوالجناحی که زینش از خون است حرمت در میان نامحرم قتلگاهت زمینش از خون است
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.