
متن مداحی
باور نداشتم که بیایی برابرم امشب تویی برابر من نیست باورم هرچند بالِ پر زدنم را شکسته اند اما برای با تو پریدن کبوترم دستی نمانده حلقه کنم دور گردنت مویی نمانده تا بکشی شانه برسرم از شعله های بام فقط پلک تو نسوخت آتش گرفت دامنم و سوخت معجرم حتی برای ناله زدن هم امان نداد دستی که خورد بر رخم و کرد پرپرم امشب رسیده ای به تماشای مادرت امشب رسیده ای به نفسهای آخرم
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.