
متن مداحی
باور نمیکنم که پریدی ز باورم باور نمیکنی که چهها آمده سرم باور نمیکنم که گذشتی ز دخترت حالا سه ماه رفتی و از گریهها ترم حالا سه ماه میشود افتادهام زپا حالا سه ماه میشود اینگونه پرپرم شب تا به صبح سینه ی من تیر میکشد از صبح تا به شب منم و زخم بسترم پایی نمانده تا که بیایم زیارتت چشمی نمانده تا که از این راه بگذرم دستی نمانده تا که زنم شانه بر سری حتی نشد برای حسین آب آورم تا سرفه میکنم پُرِ خون میشود تنم باید لباس تازه ی خود را درآورم آتش گرفت دامنم و در به سینه خورد در پشت در شکست تمامی پیکرم شکر خدا که فضه به دادم رسیده بود فضه اگر نبود که می سوخت دخترم امروز در جوار تو و در شبی دگر کنج خرابه میروم و اشک میبرم کنج خرابه پیش یتیمی که مثل من گیسو سپید ناله کند در برابرم با لکنتش دوباره زبان باز میکند بابا خوش آمدی به نفسهای آخرم گیسو به خون، چاک به لب، چهره سوخته یعنی تویی مسافر من، نیست باورم باید ز نیزه شرح گلوی تو بشنوم باید که از جراحت تو سردرآورم دستی بکش به روی سرم تا که حس کنم چون دختران شام پدر آمده برم دستی بکش به روی سرم تا که حس کنی آتش گرفت و سوخت تمامی معجرم
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.