
متن مداحی
بدون آب بریدند، حنجر او را به قتلگاه کشاندند مادر او را آب آورت رو میبری میدون گل پسرت رو میبری میدون اُمِّ وهب حالمو میدونه کی خواهرت رو میبری میدون خدا میدونه خوب میجنگن شمشیر نشد با چوب میجنگن میگم که دختر علی هستم از صبح تا غروب میجنگن فدای غصه خوردنت داداش غریب گیر آوردنت داداش برات بمیرم که ته گودال به زور نیزه بردنت داداش آخه اینا چی میخوان از جونت فدای موهای پریشونت هنوز که خِیزَرون نیاوردن بگو چرا شکسته دندونت فدای این نگاه مظلومت از آب هم کردند محرومت تو رو خدا نگو اَنا العَطشان با نیزه میزنن تو حلقومت داره چه غوغایی بهپا میشه دم غروب کربلا میشه والشِّمر جالسٌ عَلی صَدرک داره سر از تنت جدا میشه
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.