
متن مداحی
بدون تو خوشیِ روز فردا را نمیخواهم نفس را اشک را، حتی دو دنیا را نمیخواهم نمیخواهم بدانم نام اینصحرای غمگینچیست نمیخواهم بدانم بی تو غمها را نمیخواهم من از طفلی پرستار تمام خانهام اما پرستاریِ این طفلان تنها را نمیخواهم به جای نخل و نخلستان فقط تیغ است و سرنیزه به رویت زخم تیغ بی محابا را نمیخواهم مزن خیمه که میترسم که بی عباس سرگردان نگاه دختر معصوم نو پا را نمیخواهم اگرچه خاطراتم از مدینه تلخ و خونبار است بیا برگرد شهر مادرت اینجا دل آزار است بیا برگرد شهر مادرت، این خاک تاریک است اگرچه کوچهای داردکه ازسنگاست وباریکاست اگرچه لحظه لحظه روضههایش میکُشد ما را هنوز آهش، تماشایش صدایش میکُشد ما را دلم رفته مدینه خاطراتم زنده شد اینجا بیا بنشین بخوانم روضهی شبهای زینب را میان شعلهها بود و پر پروانه آتش بود در آتش هیزم آتش چادر آتش خانه آتش بود فقط نه چادرش، دیدمکمی ازمعجرش هم سوخت دویدم پشت در دیدی نه مادر دخترش هم سوخت گره زد چادرش را بر کمر افتاده راه افتاد زنی مجروح رفت اما به دست یک سپاه افتاد میان جمع نامحرم غریبی بی پناه افتاد و رد سرخ خونی هم به دنبالش به راه افتاد به قنفذ، با مغیره نانجیبی گفت بی کارید زنی بُرد آبروی ما، علی را بُرد نگذارید غلاف تیغ بالا رفت، سر شلاق بالا رفت میان کوچه در خونابه مادر ماند، بابا رفت گلی از ساقهاش تا شد، میان خار و خس افتاد مغیره از نفس افتاد، قنفذ از نفس افتاد پریدم سمت مادر، تازیانه خورد بر دوشم صدای استخوان بازویش پیچید در گوشم مرا مگذار این جا در غروبی در حرم تنها میان شعلهها تنها، کنار مادرم تنها مرا مگذار بی تو دستگیر قافله باشم اسیر زجر و خولی و سَنان و حرمله باشم ببینم خیمه را با جمع طفلانش زنند آتش یتیمی را که میترسد به دامانش زنند آتش یکی زنجیر بر حلقی به قصد کُشت میپیچد یکی گیسوی طفلی را به گرد مشت میپیچد بیا برگرد شهر مادرت هر چند غمبار است که تیر حرمله دنبال چشمان علمدار است ببین اشکم ببین دردم ببین زخمم ببین آهم فراغت را نمیخواهم، نمیخواهم، نمیخواهم
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.