
متن مداحی
بـدونِ تـرکِ گُنه انتظار بـی معناست امیـدِ دیـدنِ رویِ نـگار بـی معناست تمامِ زنده دلی ها ز اشکِ نیمه شب است بدونِ فیـضِ سحر درکِ یار بی معناست دگـر به دوریِ آقـا نموده ایـم عادت و گرنه بر دلِ مجنـون قرار بی معناست خـزانِ عمر رسیـد و بهـارِ مـا نرسید بـدونِ تو گُلِ نـرگس بهار بی معناست بـهایِ زنـدگیِ ما رضایـتِ یـار است وگـرنه گردشِ لیـل و نهار بی معناست پیـاله ام شده خالـی ولی یقیـن دارم گلایه در حـرمِ سفـره دار بی معناست سلام بـر شهدایی که بـی نشان رفتند برای عاشقِ زهـرا(س) مزار بی معناست ********* شکوهِ عاطفه را بینِ معجرش می برد دعایِ قافله ای در پیِ سرش می برد به سمتِ قبله گرفته قنوتی از حاجت در آرزویِ اجابت به مَحضَرش می برد غزل غزل و تَصَدَّق عَلَیَّ می خواند و به شوقِ آتش و پروانگی پرش می برد در اوجِ مادریش هاجری دو اسماعیل برایِ فِدیه شدن پایِ دلبرش می برد دو ماه پاره ی خیمه، دو تا جگر گوشه به پای بوسیِ آقا و سرورش می برد اگر خدای نکرده گره به کار افتاد گره به رو سریش حرزِ مادرش می برد کمی تسلی خاطر به رسمِ همدردی برایِ داغِ جگر سوزِ اکبرش می برد صدایِ مُلتَمِسَش بسکه بُغض و لرزش داشت توانِ گفتنِ نه، از برادرش می برد نخواست شاهدِ شرمِ برادرش باشد میانِ خیمه به زانویِ غم سرش می برد کشید چادرِ خود را به صورت و در دل به آه، حسرتِ سروِ صنوبرش می برد ندید اینکه چگونه حسین(ع) قرآنِ ورق ورق شده از چنگِ لشکرش می برد میانِ هلهله ها تا شعاعِ چندین متر هر آنچه ریخت از آن دو کبوترش می برد ندید با چه دلی یک تنه به دارُالحَرب به رویِ دست دو تا یاسِ پرپرش می برد ندوخت چَشم به چَشمِ حسین(ع) تا وقتی نگاهش از سرِ نِی جان ز پیکرش می برد چقدر صبر و تحمل، چه عزتِ نفسی که داغِ قافله بر قلبِ مضطرش می برد و از صلابتِ او نیزه دار لَج می کرد سر ِ محمد و عون از برابرش می برد
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.