
متن مداحی
بمیرد زینبت مادر، چرا از درد مینالی؟ گذشته چندماه اما کماکان ناخوشاحوالی چنان گیسوی من احوال بازویت پریشان است نزن موی مرا شانه، ندارد هیچ اشکالی چه معنا دارد اینکه در جوانی قدکمان باشی؟ چه معنا دارد اصلا این علامات کهنسالی؟ شنیدم که شبانه رفتهای تا خانهی انصار شنیدم که دلت خون شد از ایمانهای پوشالی طلوعت را مگیر اینقدر از شام سرای ما تمام روز میبندی چرا بر صورتت شالی؟ دو ماه و نیم دلتنگ لب خندان تو بودم شنیدم پیش اسما خنده کردی، جای من خالی همان میخی که بر در کوفت بابا کار دستش داد امان از تیزی میخ و امان از این بداقبالی پَرت سرخ و رُخَت زرد و تبت پایین نمیآید نمانده از جراحاتت برای دخترت حالی ***** (ایستادم به روی پنجهی پایم اما دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد) ... (بد زدنِت جلو چشای حَسنت ناحِلَةَالجسم شدی و چقدر میلرزه بدنت درد میکشی همهش آه سرد میکشی تو هرچی درد داری رو از قنفذ نامرد میکشی) ... (شب آخر، دست دختر کفنا رو میده مادر میخونه، ذکر مصیبت برای، حسین بیسر) حسین... ... (خانه بودم فاطمه آورد تا اینجا مرا هرکجا مادر بفرماید گذر دارم حسین تو تَه گودال رفتی من شدم بالانشین)
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.