
متن مداحی
به امیدی که بیایی سحری در برِ من خاک ویرانه شده سرمۀ چشم تَرِ من مدتی میشود از لعلِ لبت بیخبرم چند وقتیست صدایم نزدی دختر من من همان لالۀ افروختۀ خون جگرم که همین لخته فقط مانده به خاکستر من شبِ این شام چه سرمای عجیبی دارد تبِ این سوز کجا و بدنِ لاغر من دارم از دردِ مچِ دست به خود میپیچم ظاهراً خرد شده ساقۀ نیلوفر من چادرم پاره شد از بس که کشیدند مرا لحظهای وا نشد اما گره از معجر من موی من دست نخوردهاست، خیالت راحت معجر سوخته چسبیده به زخمِ سر من کاشکی زود بیایی و به دادم برسی تا که در سینه نمانَد نفسِ آخر من ***
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.