
متن مداحی
به امیدی که بیایی سحری در بر من خاک ویرانه شده سرمه ی چشم تر من مدتی می شود از لعل لبت بی خبرم چند وقتی است صدایم نزدی دختر من من همان لاله ی افروخته ی خون جگرم که همین لخته فقط مانده به خاکستر من شب این شام چه سرمای عجیبی دارد تب این سوز کجا و بدن لاغر من چادرم پاره شد از بس که کشیدند مرا لحظه ای وا نشد اما گره از معجر من
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.