
متن مداحی
به سر رسیده انتظارم، بیشتر از آسمون میبارم کجان اونایی که میگفتن بابا ندارم کاشکی زودتر میومدی بابا،بچههای این شهر میدیدن آخه میگن بابا نداری تو،اینجا بابا همش هولم میدن گفتم بابا دارم زدن،گفتم که بیمارم زدن چقدر با دستایِ زمخت، رو چشمایِ تارم زدن منو کجا گذاشتی رفتی،من که بدونِ تو میمیرم تویِ شلوغیا به عمه پناه میگیرم دیگه بازار نمیرم هیچ موقع،شدم از شام و کوچههاش خسته خیلی صحبت دارم باهات اما مُشت عدو زبونمو بسته بابا منو برا ثواب زدن،بیحد و حساب زدن منو تو کوچهها تورو تو مجلسِ شراب زدن دیدی کبودیِ پَرمرو آشفتگیِ معجرمرو زَجر اومدو کشید بابایی مویِ سرمرو از همون شب دیگه چشام تاره،میبینی این چشایِ خستمرو دو قدم راه میرم میافتم من اگه عمه نگیره دستمرو عمهرو میزد مادرِ اصغرو میزد خسته میشد میرفت با سنگ سرِ رو نیزرو میزد نمیدانم از این ویران نشین داری خبر یا نه نمیدانم که میمانم عزیزم تا سحر یا نه سفر کردی بدونِ من نگفتی پیر میگردم تو که کشتی مرا میآیی آخر از سفر یا نه از آنچه بر سرم آمد،از این کوچه و آن کوچه نمیدانم که بشناسی مرا بارِ دگر یا نه شنیدیم جانِ بابا گفت این همسایه بر طفلش تو هم میگویی از نیزه به من چرا در شهر بد هستن با طفلانِ بی بابا بگو دیدی که میخندند بر این خونین جگر یا نه دلم میخواست از دستِ عمویم آب میخوردم کمی هم روضه میخواندم به گوش مَشک دریا نه عمو با پشت چندین بار از ناقه زمین خوردم نمیدانم که میمیرم از این دردِ کمر یا نه بیابان بود و تنهایی و ترس و زجر و تاریکی به من میگفت میآیی خودت ای دردسر یا نه عمو خودم میآمدم اما نمیدانم چرا میزد بگویم از شبی که زد برایت بیشتر یا نه عمو چه زود افتد دندانهای شیریام میانِ راه فقط این نه ببین مانده برایم مویِ سر یا نه عمو جان توهم آن پیر زن دیدی که مویم کشید و گفت ببینم شانه میآید به مویِ شانه یا نه داغدارم،داغدارم جگر ندارم که ندارم غیرِ گریه هنر ندارم که ندارم باغهای مدینه مالِ من است از بیابان خبر ندارم که ندارم پشتِ اسبش دویدهام خیلی من که پایِ سفر ندارم بابا آتشِ خیمه گیسویم را برد جز همین مختصر ندارم که ندارم دختران دمشق میگویند من یتیمم پدر ندارم که ندارم اما بابا من تو را از یزید میگیرم یک پدر بیشتر ندارم که ندارم بابا دیشب من و تنور برای تو سوختیم پدر یک ساعتی با شمر بود و من چهل منزل به من حق میدهد این گونه حالم محتضر باشد تمامش سوخت،غارت کرد،دست این و آن افتاد وعلا مویِ دختر بچه باید تا کمر باشد روزگاری بالش از بال و پَرِ قو داشتم دور و اطرافم هزاران یاسِ خوشبو داشتم دخترِ شامی نبین حالا تمامش سوخته تو کجا بودی ببینی تا کمر مو داشتم با سَر به خانهی رقبا میروی که چه؟ از زانویِ یزید چه کم داشت دامنم سنگینِ مُشتشون،مویِ من مونده لایِ انگشتشون همه میزدن منو زَجرم پشتشون،سنگینِ مشتشون گفتم اینجارو نه،دوست دارم بازارو این بازارو نه همه کاری کردن کاش این کارو نه اینجا عمم شکست،سرت از نِی افتاد شد دست به دست زن و بچت بینِ وحشیهایِ مست اینجا عمم شکست وسطِ شهرِ شام کاش میمردیم از هر طرف سنگ میخوردیم تویِ بَزمِ حرام پیرم کردن از زندگی دروازه که وا شد اومدن مردمِ شامُ پاره کردن لباسامُ بگو تو خرابه بندم نکنند بیشتر از این گله مندم نکنند بابا بخدا خیلی سرم درد میکنه بگو از موهام بلندم نکنن
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.