
متن مداحی
به لطف عشق غمِ آه پروری داری به سمت سینهی عشاق معبری داری همیشه نام تو اشک مرا درآورده حسین خاصیت گریهآوری داری کتاب داغ تو را جبرئیل شرح دهد میان عرش خداوند منبری داری یکی ز اهل بُکاءِ قدیمیات نوح است تو نسل گریهکن از هر پیمبری داری کلیددارِ حریمت رقیه خاتون است در آستان خودت شاهدختری داری قیام سینهزنانت، قیامت عُظماست چه های و هوی شریفی، چه محشری داری تمام هَمّ و غمم کارو بارِ هیئت توست خودت هوای مرا وقت نوکری داری مس وجودِ مرا چای روضهات زر کرد عجب شرابِ خوشِ کیمیاگری داری بهشتِ بینِ دو انگشتِ تو به عابس گفت جنون بخواه که فردای بهتری داری فقط تویی که وهب را حبیب خود کردی فقط تویی که چنین فن دلبری داری شبیه جُون مرا هم دعا کنی ای کاش و حظ کنی چه غلام معطری داری تو ماندهای تک و تنها میان یک لشگر نه همدهی نه پناهی نه یاوری داری نفس نفس زدنت شمر را جَریتر کرد بلند کرد صدا را چه حنجری داری **** غروب بود سرت روی نیزه بالا رفت غروب بود سنان در خیام زنها رفت ***** ای حضرتِ غریبِ من، ای آشنای من ای کعبۀ معظمهی کربلای من زانو بگیر تا به زمین نازلم کنی رحلی گذار تا برسد آیههای من هرجا تویی بهشت معلّای زینب است صحرا و خانه فرق ندارد برای من خونِ تو با اسارتِ من جلوه میکند پس انتهای توست همان ابتدای من تا شیرهای آل علی دور زینبند کربوبلاست مرکز دولتسرای من حالا نبین برای تو فریاد میکنم همسایه لحظهای نشنیده صدای من گفتی قرار گریهکنان است این زمین خرجِ تمام گریهکنانت بهپای من عباس، خیمه را بغل خیمهام بزن هرجا که میروم تو بیا از قفای من زینب علیست هیچ نمیترسد از بلا گیرم به کوچهها برسد ماجرای من امروز که به شانهی تو تکیه میکنم روز دهم چه میشود اینجا خدای من بگذار تا که ذبح شوم من بجای تو با بچهها برو به مدینه بجای من عالم اسیر سفرهی خِیراتِ زینب است نانِ بیاتِ کوفه نباشد غذای من لعنت به نیزههای میان گلوی تو لعنت به خندهها وسط گریههای من ***** دلم دلم دلم چرا یه جور دیگه در اضطرابه چرا چرا (آب فرات به چشم من سرابه) ۲ این جوونا با اباالفضل خیمه که میزنن پیش من باش دوست ندارم که بشینه گرد و خاکی به روی تو داداش من و زاری، من و زاری چرا خیره به گودالِ پُر از خاری من و زاری، من و زاری بگو که زینبو تنها نمیذاری داداش داداش از آسمون انگار داره آتیش میباره داداش داداش از وقتی اومدیم رباب آروم نداره خاک اینجا مثل آتیش میسوزونه همه تار و پودم اون بلندی، تلّ خاکی دلهره میندازه تو وجودم تو این پیکار، تو این پیکار اگه با نیزه جسم تو بشه نیزار (منِ پردهنشین میرم سر بازار) ۲
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.