
متن مداحی
به مدینه خبر سوختنش را ببرید آه در سایه بیایید، تنش را ببرید پیشِ او نامِ حسین و حسنش را نبرید از روی سینهی او، پیرهنش رانبرید آی مردم بگذارید که راحت بدهد جان زینب هرچه کردند نسوزد دم آخر که نشد یا کمی کم بشود گریهی خواهر، که نشد یا به عباس نگوید غم معجر، که نشد یا نخواند نفسی روضهی حنجر، که نشد چه پریشان شده امروز پریشان زینب بی نفس مانده و بالای سرش نیست کسی رو به قبله شده و دور و برش نیست کسی تا بگیرند زیر بال و پرش، نیست کسی یا بگیرند خبر از جگرش، نیست کسی زیر لب داشت حسینیم سن قوربان زینب یادش افتاد، خودش دید پرش را بردند دیر آمد سر گودال، سرش را بردند با سر نیزهی سرخی، پسرش را بردند زودتر از زن و بچه، خبرش را بردند میدود در وسط خیمهی سوزان، زینب یک طرف داشت سنان باز سنان را میزد یک طرف، حرمله هم پیر و جوان را میزد همهی قافله را، دخترکان را میزد جای شلاق به تن، چوب کمان را میزد تک و تنها شده با جمع یتیمان، زینب چه کند مادری از طفل نشان میخواد کودک بی رمقی، تکهی نان میخواهد دختری آمده از عمه، توان میخواهد راه رفتن به روی آبله، جان میخواهد میرود تا برسد گوشهی ویران، زینب لبریز فریادم و خاموشم پیراهن کهنه، تو آغوشم چیزی ازت نموند برام به جز همین پیراهن پاره پیراهنی که هنوز به خود شمیم عطر تو داره پیراهنی که نگات به اون گودال و یاد من میاره حسین من حسین من عزیز مادر... گفتم که فراق را نبینم، دیدم جونمو آورده غمت بر لب چیزی نمونده دیگه از زینب قدم خمیده از غمت بیا ببین رمق ندارم بیا ببین که بعد تو تیره و تاره روزگارم ذکر لبم شده حسین تا لحظهای بیای نگارم حسین من حسین من حسین من غریب مادر... بیا ببین که خواهرت تنهاست روز و شبش غروب عاشوراست کابوس هر شبم شده گودال قتلگاه و خنجر مونده هنوز تو گوش من، صدای ضجههای مادر شکر خدا که میمیرم از غصههای تو برادر یادم نرفته عشق دیرینهات با پا نشستن به روی سینهات ای وای از اون، لحظهای که هجوم آوردن توی گودال تو زیر دست و پا بودی میشد تن پاکت لگدمال خودم دیدم که مادرم کنار جسمت رفته از حال او میدوید و من میدویدم او سوی مقتل، من سوی قاتل او مینشست و من مینشستم مگه یادم میره تو دست و پا میزدی و خواهرت به سر میزد حسین آه آه آه...
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.