
متن مداحی
بیتو این شب، شبِ غمبار مرا میبیند درد، این درد چه بسیار مرا میبیند جز تو یک شهر دلآزار مرا میبیند چشمت انگار که اینبار مرا میبیند ولی انگار نه انگار مرا میبیند باز کن پلک که از خانه خجالت نکشم بیتو از آه یتیمانه خجالت نکشم شانهای زن که از این شانه خجالت نکشم تو و پیراهن مردانه خجالت نکشم چشم بیجان تو ای یار مرا میبیند زحمتِ دخترِ تب کرده تو را خوب نکرد اشکش افسوس که سر دردِ تو را خوب نکرد روی نیلی شدهی زرد تو را خوب نکرد زخمهای جگرِ مَرد تو را خوب نکرد چه کنم دخترکت زار مرا میبیند با که گویم تن بیمار چرا خونین است سنگ غلست، در و دیوار چرا خونین است باز میشُویم و هربار چرا خونین است انحنای نوک مسمار چرا خونین است وای از آن میخ که خونبار مرا میبیند قاتلت گفت که دشمنشکنش را کشتیم خوب شد پای علی سینهزنش را کشتیم نه فقط فاطمه، با او حسنش را کشتیم میزند داد به لبخند: زنش را کشتیم تاکه در مسجد و بازار مرا میبیند آه از آن روز که کارم به تماشا افتاد ردّ پایی به روی چادرت آنجا افتاد من زمین خوردم و بانوی من از پا افتاد ضربهای آمد و بر بازوی تو جا افتاد باز این روضهی دشوار مرا میبیند قنفذ از راه از آن لحظه که آمد میزد تازه میکرد نفس را و مجدد میزد وای از دست مغیره چقدر بد میزد جای هرکس که در آن روز نمیزد میزد باز با خنده در انظار مرا میبیند میروی زخمی و زخِ ِدل من باقی ماند راز ِسر بستهی چشمانِ حسن باقی ماند کفنت میکنم اما دو کفن باقی ماند کهنه پیراهن و یک پاره بدن باقی ماند پسرت بی سر و دستار مرا میبیند ترسم این است بریزند بدنش را بکِشند جلوی دختِ من پیرهنش را بکِشند نیزهها نقشهی برهم زدنش را بکِشند دارد آن چشمهی دیدار مرا میبیند **** شاعر : حسن لطفی *****
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.