
متن مداحی
تا باد به مویِ سرت افتاد دلم ریخت تا اشک زِ چشمِ ترت افتاد دلم ریخت امروز میانِ تو و حُراِبنریاحی تا صحبتی از مادرت افتاد، دلم ریخت امروز که یک مرتبه در موقعِ بازی بَر رویِ زمین دخترت افتاد، دلم ریخت خورشیدِ من امروز که این سایهی شومِ سَر نیزه به رویِ سَرت افتاد، دلم ریخت اصلاً رقیّه نه تو بگو دختر خودت یک شب میانِ کوچه بماند چه میشود؟ یک لحظه یادم رفت اسمِ من رقیّه است سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.