
متن مداحی
تا که فرمود همین جاست و اتراق کنید خواهری در دل خود بیرق غم را کوبید سر یک قافله پایین که علمدار آمد به زمین زد ستونهای حرم را کوبید خواست خاتون دو عالم که قدم رنجه کند در بر ناقه علمدار علم را کوبید زانویش باز رکاب قدم خانم شد تا که بر شه پر جبریل قدم را کوبید خواست از معجزۀ چادر او بنویسد عقل جبریل کم آورد قلم را کوبید از در زینبیه حاجت ما را دادند خوش به آن دل که در بیت کّرم را کوبید صحبت کرببلا بود که خانم نگذاشت موج او آمد و درهای دلم را کوبید بگذارید که از کربُبلایش گویم گریهای سر دهم از هول و ولایش گویم نفسی سخت کشید و به برادر فرمود این چه دشتی است که گودال در آنسوترهاست ظهر امروز اذان گفت علی و دیدم ظهر یک روز سرت روی تن اکبرهاست ساربان دید عقیق یمنت را امروز بعد از این غصه من بردن انگشترهاست خوشبحال من و کلثوم که با عباسیم عصر یک روز سنان همسفر خواهرهاست چقدر دختر نوپاست خدا رحم کند عصر یک روز به سرِ دخترهاست باز امروز من و بافتن گیسویی شام آنروز شبِ آتش و خاکسترهاست بنشین تا که از امروز گلویت بوسم وای از روز دهم نوبت این حنجرهاست به مدینه برو امروز نبیند زهرا عصر یک روز به روی بدنت لشگرهاست دل من غرق امید است اگر باشی تو معجرم نیز سفید است اگر باشی تو شاعر: حسن لطفی ***
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.