
متن مداحی
تشنهام، تشنه ولی آب گوارایم نیست بین این قوم کسی تشنهی آقایم نیست هیچ کس نیست که مشغول تماشایم نیست نفس آخر و جانی به سر و پایم نیست من که شرمندهام ای تشنه به اندازهی شهر چشم بر راه توام بر سرِ دروازهی شهر یک نفر بودم و یک شهر مرا زخم زدند یک تن اما همه با رسم و وفا زخم زدند بی کَسام دیده ولی در همه جا زخم زدند سنگ آورده و از بام و هوا زخم زدند زخم بر من زده و کرده تماشا کوفه امتحان کرده نوک نیزهی خود را کوفه تیری آماده شد و بر بدنم تمرین کرد تیغهای ساخته شد، روی تنم تمرین کرد پنجهای سرزده با پیروهنم تمرین کرد سنگ انداز ببین با دهنم تمرین کرد خواستم تا بپرم از بدنم بال افتاد کارم آخر به تهِ گودی گودال افتاد آنکه دیروز نظر بر نظرم میانداخت دیدی امروز که خون بر جگرم میانداخت سنگ بر صورتم از دور و برم میانداخت شاخهی شعلهور نخل سرم میانداخت دست من بند زده، موی مرا میسوزاند دستگرمی سر گیسوی مرا میسوزاند وای اگر یک نفر اینجا تک و تنها گردد آنقدر داغ ببیند که قدش تا گردد بعد از آن دشنه و سرنیزه محیا گردد آنقدر زخم زنندش که معما گردد بر سرم آمده و باز همان خواهد شد وای بر من که سرت سهم سنان خواهد شد رسم این است که اول پر او را بزنند بعد از آن دور و بر پیکر او میریزند بعد با خنجر خود بر سر او میریزند بعد از آن هم به سر خواهر او میریزند آخرش هم همگی پا به تنش میکوبند نعل تازه زده و بر بدنش میکوبند حرفم این است مبادا سرت آواره شود نیزه بر نیزه رسد قسمت قناره شود چندتا سکهی زر قیمت گهواره شود حرمله آمده پس حنجرهای پاره شود آه شرمندهی نوزاد تو و طفلانم سر دروازه به یادت سر آویزانم
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.