
متن مداحی
تشنگی شعله شد و چشم ترش را سوزاند هق هق بی رمقش دور و برش را سوزاند دست در دستِ پدر دختر همسایه رسید ریخت نانی به زمین و جگرش را سوزاند سنگی از بین دو نی رد شد و بر صورت خورد پس از آن ترکه ی چوبی اثرش را سوزاند دخترک زیر پَر چادر عمه می رفت آتشی از لب بامی سپرش را سوزاند پنجه ی پیرزنی گیسوی او را وا کرد شاخه ی سوخته ی نخل، پرش را سوزاند دستِ در حلقه ی زنجیر به دادش نرسید هیزمِ شعله ور افتاد، سرش را سوزاند
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.