
متن مداحی
تشنگی شعله شد و چشم ترش را سوزاند هقهِقه بی رمقش دور و برش را سوزاند دست در دست پدر دختر همسایه رسید ریخت نانی به زمین و جگرش را سوزاند دخترک زیر پر چادر عمه می رفت آتشی از لب بامی سپرش را سوزاند سنگی از بین دو نی رد شد و بر رویش خورد پس از آن ترکه ی چوبی اثرش را سوزاند پنجه ی پیرزنی گیسوی او را وا کرد شاخه ی سوخته ی نخل، پرش را سوزاند دستِ در حلقه ی زنجیر به دادش نرسید هیزم شعله ور افتاد سرش را سوزاند این چه شهری است که لبخند مسلمانانش جگر دخترک رهگذرش را سوزاند این چه شهری است که بازار یهودی هایش گیسوی بافته ی تا کمرش را سوزاند زجر وقتی که سر حلقه ی زنجیر کشید بند آمد نفسش باز تنش تیر کشید
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.