
متن مداحی
تو را آورده ام اینجا که مهمان خودم باشی شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی من از تاریکی شبهای این ویرانه می ترسم تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی اگر چه عمه دل تنگ است اما عمه هم راضی است که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کرد بیا تا میهمان کنج ویران خودم باشی سرت را وقت قرآن خواندنت بر تشت کوبیدند تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد ؟ فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی اگر چه این لبی که ریخته، بوسیدنش سخت است تقاضا می کنم یک بوسه مهمان خودم باشی
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.