
متن مداحی
جانمازت چه رنگ رنگ شده است چادرت رنگ صلح و جنگ شده است شب آخر ولی چه شادابی نرگس من چرا نمیخوابی سنبل اخترت چه میزان است زلف زینب چه عنبرافشان است جان من اینقدر بلند مشو امشبی را دگر بلند مشو دیشب از پلک نازکت دیدم دیشب از رنگ و روت فهمیدم خواب میبینی و پر از قندی خواب هستی و خوب میخندی آفتاب مدینه باش وبمان جگرم را نمک مپاش وبمان امشبی را بیا و کار مکن چشم ما را بیا وزار مکن نان گرمت لب تنور من است باز امشب شب تنور من است رخت ها را به دست خود شستی غم ما را هر آنچه هست شستی آرد کردی هزار گندم را باز گفتی بیار گندم را چقدر نان برایمان پختی چقدر امشبی تو نان پختی جان حیدر بس است کار مکن مرتضی بی کس است کارمکن ترسم از ضرب آب و جارویت باز افتد به درد، پهلویت ترسم از بستن دونان به تنور شعله افتد به دستت ای مسطور مستی شعله را زیاده مکن سوختن کافی است اعاده مکن ما مگر چند نان جو خواهیم ما مگر نان جو ز تو خواهیم بس کن ای همسر شکسته ی من ای بلور شکسته بسته ی من بنشین تا به پات برخیزم ای بهار همیشه پاییزم جان زینب شکست من مطلب مرگ خود از ابالحسن مطلب من تورا از خدای خواهم خواست راه عاشق به وصل دوست دعاست با من اما اگر فراق کنی گر به مرگ خود اشتیاق کنی نیست جز صبر راه در پیشم چه توان کرد مرد بی خویشم مرد بی خویش جز فغان چه کند جز فغان مرد ناتوان چه کند
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.