
متن مداحی
خانه ی سوختهای هست در این شهر در این شهر پر از غم خدایا چه خبر هست در آن نور تلألو کند از هر طرفش از جلواتش به دل خشت به خشتش ولی اکنون به حیاطش رسد آوای عجیبی بنگر مرد غریبی به دلش خون به لبش آه پر از گریه زند میخ به چوبی چه غروبی چه کند باز مگر نیت گهواره نمونده است و یا قصد دری تازه به جای در آتشزده ی خانه ی خود کرده ولی نه، شده تابوت همین تخته همین چوب مگر مرگ در این حول و حوالی است مگر جای کسی پیر و هلالی است که تابوت کمان است به هر تخته که میکوفت تو گویی به دلش بر جگرش میخ فرو میکند و ناله بر احوال دل خویش نماید و در این خانه در آن سوی در آن گوشه ی حجره به کنار تن مجروح مریضی نه بگو محتضری دخترکی زار نشسته است بود بقچهای از پارچهای روی دو دستش و نگاهش به لب بیرمق مادر پژمرده ی خود تا که چنین گفت: عزیزم تو گشا پارچه را من نتوانم که توانم همه رفته است. چنین کرد، در آن بقچه ی پرغم، سه کفن دید چه دیدن نگهش تار شد این بار چنین گفت که ای دخترکم این کفن مادر تو خلعت نیلوفر تو هست مرا نیمه شبی شیر خدا غسل دهد بعد کفن سازد و در خاک نهانم کند این هم کفن دیگر از آن پدرت تا که حسن نیمه شبی غسل و کفن سازد و بر خاک نهانش کند این هم کفن سوم از آن حسنم شاهد و لب بسته ی زخم بدنم تا که حسینم کفنش سازد و در خاک گذارد بدنش را نفسش ماند به لب دور سرش چرخ زد عالم جگرش سوخت، ز غم خیره شد آن لحظه به مادر نتوانست به جز یک کلمه هیچ بگوید و حسینم؟! که در این حال به دستان پر از لرزه ی او دید لباسی که در این مدت جانکاهِ مریضی به سرانگشت خودش بافته و دوخته بود آه که طی شد شب و روز آخر این راه شد و تنگ غروبی که هوا سرخ و زمین سرختراو پیرتر از لحظه ی قبلش به سوی گودی گودال که پر بود ز شمشیر شکسته پر نیزه همه تکه، همه خون، لب به لب تیر و کمان، سنگ و سنان رفته و یک یک به کناری زد و فریاد برآورد و چنین گفت: برادر، چه شده پیرهن کهنه ی مادر؟! مگر کسی که کشته شد تنش برهنه میکنند
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.