
متن مداحی
خدا خودش خوب میدونه صبری برام نمونده دنیا دیگه کار منو به آخرش رسونده همه شهر میدونن هنوز فاطمه از هر چی بدون تو دست میکشم تو سی سالی که بی تو واسم گذشت با یاد تو دارم نفس میکشم بهار علی رو خزون زد شرر از اون روزی که خُدعه کرد اولی هنوز یادمه اون روز شومی که تو رو آتیشِ در گرفت از علی یادم هست که آتیش گرفت معجرت تو افتاده بودی درم رو سرت غرورمو له کردن اون لحظه که تو رو میکشیدن جلو شوهرت بَده به زنت حرف بد بزنن یه زن رو شبیه یه مرد بزنن ببندن دو دستاتو با کینشون جلوت همسرت رو لگد بزنن وای وای وای خستم از این زمونه... رفتی و رفت جون علی تو نیستی بی قرارم هیبت من شکسته شد تو بودی ذوالفقارم تو که رفتی زهرا دیگه بعد تو شدم نقل حرفای این کوچهها تو نیستی ببینی تو این شهر غم شده حرف من حرف تو کوچهها کجایی ببینی غم و دردمو نمیدونی چه حرفی پشتم زدن یه حرفایی میسوزونه قلب میگن که تو رو پیش چشمم زدن به زینب میگفتن اون همسایهها دیدن که چی شد بین اون کوچهها درسته حسن حرفی از تو نگفت ولی فهمیدم که چیه ماجرا هنوزم یه عده بدن با حسن با خنده به زخمش نمک میزنن با چشمای گریون تو خواب هی میگفت: جلو چشم من مادرم رو نزن وای وای وای خستم از این زمونه... فاطمه جان امشب دلم همش تو تاب و در تبه دارم میام پیشت ولی غصم برای زینبه میگفت از سره شب بهم که بابا چقدر اسم مادر رو هی میبری؟ میگفت که: دلم شورتو میزنه میشه امشبو سمت مسجد نری؟ میمیرمو زنده میشم هر دفعه تا که راه میره روبروی چشام همه غصم اینه یه روز زینبو اسیری میارن تو کوفه و شام یه روزی همین کوفیا فاطمه با خنده و مستی تو بازار همه میان معجر زینبو میبرن جلو چشمای ساقی علقمه وای وای وای خستم از این زمونه...
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.