
متن مداحی
خودم را میکِشَم سویَت، دو پایِ ناتوان را نه غَمَم از یاد بُردَم، طعنههای کودکان را نه سَرِ تو رفت و قولَت نه یقینَم بود میآیی به عَمِّه صبر دادی دخترِ شیرین زبان را نه تمامِ دختران خوابَند زیرِ چادرِ عَمِّه یتیمَت را بِبَر، سَربارَم، عَمِّه جان را نه خدا صبرَت دهد، دیدی که میخندند بر وضعَم که بر هر زخم طاقت داشتم، زخمِ زبان را نه شنیدم غارتت کردند و عُریانَت به خود گفتم که دزدان را نمیبخشَم، خصوصاً سارِبان را نه حَلالَت میکنم ای تازیانه، سنگ، خاکستر حَلالَت میکنم ای خار، امّا خِیزَران را نه همین که چوب میخوردی، لبانَت چاک میخوردند به او گفتم بزن من را، ولیکن آن دهان را نه طنابی در تمامِ شهر دورِ گردنِ ما بود فقط گفتم بِکِش مویَم، ولی این ریسمان را نه گذشتَم با مُکافات از حَراجیِ یهودیها من عادت داشتم بر دَرد، دَردِ استخوان را نه به من بَرمیخورَد ما سُفرهدارِ عالَمی هستیم بیاندازید سویَم سنگ، امّا تِکّه نان را نه اگر چه کودک و پیرَش هولَم دادند و مو کندَند پدر بخشیدَم آنان را، ولی پیرِ زنان را نه
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.