
متن مداحی
خیمهها را یکی یکی گشتم با همین حال زار و پر دردم همه را جمع کردم آخر، وای جز دو تا کودکی که گم کردم دستهاشان به هم گره کرده پای یک بوته خار خوابیدند عاقبت ترس یا نمیدانم آن دم آخری چه میدیدند *** نشد برات جون بدم، خیمه رو سامون بدم حق بده با این همه، غصه و غم جون بدم آتیش گرفته خیمهها زخمی شدن کبوترات من موندم و نامحرما محرم ندارن دخترات چاره چیه؟ زینبه و غم حرم داداش ببین ریخته یه جا این همه غم روی سرم با دل خون انگشترت رو مهربون دیدم تو دست ساربون (کوفیها خیلی بدن، خیمه رو آتیش زدن دیدن که خوردی زمین به سمت ما اومدن)۲ دشمن اومد سراغ من یه تازیونه دستشه سنگینه دستش وای من خودت دعا کن خسته شه باکینههاش دشمنت اومده داداش دویده سمت دخترت گوشواره شو نبینه کاش چیکار کنه؟ چه راهی اختیار کنه؟ به سمت کی فرار کنه؟ بد جوری آزاردنت، رو سر نی بردنت سپردم ابرا داداش، سایه باشن رو تنت شب رفتهای خورشید من از روی نی بالا بیا هر جا میرم همراه من با پای نیزه راه بیا هر جا منو با تازیونه میزنند یاد مدینه کن داداش غصه نخور برای من سایه سرم افتادی یاد مادرم غصه نخور برادرم
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.