
متن مداحی
خزان رسید و به گلزار من شرار انداخت رسید هیزم و آتش به شاخسار انداخت دری که ساختم آخر به من خیانت کرد گرفت آتش و خود را به روی یار انداخت میان معرکه سلمان خداش خیر دهد دوید و زود عبا را روی نگار انداخت خودم ز سینه او میخ را در آوردم ببین مرا به چه کاری که روزگار انداخت عقب کشید و به دیوار خورد و در پیچید شیار در به روی پهلویش شیار انداخت زن جوان مرا میزدند نامردان مدینه فاطمه ام را در احتضار انداخت و یک غلاف که دست چهل نفر چرخید و دست فاطمه را عاقبت زکار انداخت مغیره هم که کم آورد و پشت پا میزد زن مرا وسط کوچه چند بار انداخت نفس نفس زدنش هم پر از جلالت بود سقیفه را نفس او از اعتبار انداخت همین که دست به معجر گرفت طوفان شد صدا که زد همه را یاد ذوالفقار انداخت از آن به بعد که برگشت فاطمه، زینب دوگوشواره خود را دگر کنار انداخت تو را غلاف که انداخت و حسینت هم ز روی اسب نیفتاد، نیزه دار انداخت ***
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.