
متن مداحی
در صفآرایی حسین و یزید نه، صفآرایی حسین و یهود اینطرف هرچه بود ایمان و آنطرف کینههای عریان بود ازرق شامی آمده به رجز تا بگوید نبرد یعنی چه داد هَل مِن مبارزش میگفت: نیزهی دورهگرد، یعنی چه مرکبش سم به سنگ میکوبید نفس هیچکس نمیآید باز هَل مِن مبارزش را گفت فکر میکرد کس نمیآید زره و تیغ و یال و کوپالش هول در اهل شام میانداخت اینطرف با خیال جمع، نگاه روو به میدان، امام میانداخت نیزهاش را دوباره زد به زمین پس چهشد؟ چند مرد میخواهم عبدود رفته و به خونخواهیش پیش خود چند مرد میخواهم تیغ، تعیینکننده است امروز جنگ اسلام با یهود اینجاست ازرق شامی یهودی گفت: از علی هرچه کینه بود اینجاست فکر میکرد از مدینه تا خود شام نیست بعد از علی، همانندش او که با هرکسی نمیجنگید میسپردش به چارفرزندش گرد و خاکی بلند شد ناگاه تندبادی ز خیمهگاه آمد ناگهان در مقابل خود دید نوجوانی به رزمگاه آمد بانگ زد که ای؟ که جای تو هست بین خیمه، میان مردان نه جنگ، بازیچه نیست برگرد و به حرم رو، بهسمت میدان نه به رجز گفت نوجوان تا که صحبت از حیدر است، من هستم تا زمانی که بین ما و شما قصّهی خیبر است، من هستم تو اگر در تب جمل بودی یادی از ضربهی حسن آور برو در بین لشکر و برگرد با خودت پنجتا کفن آور نعرهای زد که کفر، درهم شد مثل اینکه علی، مصمّم شد پیش چشمان چارفرزندش خیبر و مرتضی، مجسّم شد حسن اینبار بین میدان بود سمتشان تیغ مجتبی میرفت یکبهیک آمدند امّا زود سرشان یکبهیک هوا میرفت چار تکبیر حضرت عبّاس تا دل خیمهگاه میآمد حسنیزاده، آنچنان میزد جانحسنهای شاه، میآمد خود ازرق به بهت و غیض آمد یاعلی، باز ذکر قاسم شد علویگونه زد به فرق سرش تا اسیر شگرد قاسم شد در صفآرایی حسین و یهود هم سرش، هم کلاهخوود افتاد بانگ تکبیر پنجم عبّاس آنچنان شد که هرکه بود افتاد بانگ تکبیر پنجم عبّاس تا در خیمهگاه زینب رفت یاد داغ حسن، دلش را برد تا همان کوچه، آه زینب رفت بعد ازرق، حسین با خود گفت: کاش در خیمهگاه، نجمه نبود گفت وقتیکه دورهاش کردند کاش دنبال ماه، نجمه نبود بارش سنگهای بیاحساس از رخ او نقاب را بردند نعلها که دویده و کندند از تن او گلاب را بردند
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.