
متن مداحی
دست او در دستهای عمّه بود گوش او پر از صدای عمّه بود۲ زینبی که دل چنان آیینه داشت داغ چندین گل به روی سینه داشت صبر عبدالله دگر سر گشته بود چشمهای کوچکش تر گشته بود دید دیگر بی برادر مانده است بندی از قنداق اصغر مانده است شیون زنها دلش را پاره کرد دید شه تنهاست فکر چاره کرد دست او از دست عمّه شد جدا میدوید و بر لبش واویلتا میدوید و گاه میافتاد او از جگر فریاد میزد ای عمو دیدعمو چون گل اسیر خارهاست دشمنان را هم سر آزارهاست یک نفر با نیزه بر او میزند یک نفر دارد به پهلو میزند عدّهای از دور سنگش میزنند عدّهای پیراهنش را میکَنند مرگ خود را کرد در دل آرزو خویش را افکند بر روی عمو
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.