
متن مداحی
دست خودم نبود یهدفعه پیر شدم از خواب که پاشدم دیدم اسیر شدم دست خودم که نیست، خرابه حالِ من بچههاشون بابا عمّه رو میزدند دست میندازن منو میگن میریم برات گوشواره میخریم دست میندازن منو دست میزنن بابا همش به روسریم دست میندازن منو میون بازار دست میندازن منو تو اون خرابه میگن آروم بازی کنیم تو کوچه بابای این دختر رو نیزه خوابه چشاتو وا کن و دخترت رو ببین تو صورتم بابا مادرت رو ببین دیگه نمیشه که مشکل رو حل کنی دستی نداری تو منو بغل کنی دست تو که نبود دستم شکسته از دستِ یهود شده یهجوری زجر زده که حتی دستای خودش کبود شده دستم نمیرسید بابا به نیزه زد نیزهدار رو دست من با نیزه دست کدومشون تو رو کبود کرد دستهای خِیزرون بوده یا نیزه؟ یادمه پیشونیت سیاه نبود بابا محاسنت اینقدر کوتاه نبود بابا منو زدن وقتی دیدن عمو رفته گوشهی اَبروهات چرا فرو رفته منو زدن واسه یک حرف معمولی تو رو نشون میدم به دختر خولی واسهی تو خیلی من خودمو کشتم بابایی میبینی سوخته سر انگشتم فقط همین غصه برای من بس بود انگشترت دیشب تو دست اخنس بود چشای من تاره یا سرِ تو سوخته خبر داری موی دختر تو سوخته؟ با آبروی تو حرمله بازی کرد به سمت من خیلی دستدرازی کرد قاتل تو خیلی سربهسرم میذاشت خولی به چه حقی پا تو حرم میذاشت تو این شب تاریک چه خوب اینجایی خیلی کف پاهام میسوزه بابایی با پشت سر نیزه به جونم افتادن منو توی بازار با دست نشون دادن چقدر میگفتی منو میندازی یاد مادرم برام دعا میکردی که پیرشی الهی دخترم نشسته میخوابم یک ماه که با پهلوی شکسته میخوابم چشام ورم داره یک ماه با چشای نیمهبسته نمیخوابم تبم نمیافته یک ماه اسمت از روی لبم نمیافته یعنی عمو عباس دیگه به یاد عمّه زینبم نمیافته سخته که بابا باشه و تو بغلش جات نده بگو به دختر یزید به ماها خیرات نده شال رو دوشم سوخت گوشوارمو یکی کشید لالهی گوشم سوخت خبر داری بابا لباسی که دلم میخواست برات بپوشم سوخت تنم که آب میره پاهام ورم که میکنه دوباره خواب میره گوشوارههام پیدا بشه صبح به بازار میبرم گوشوارههام و میفروشم کفن برا تو میخرم برات بمیرم من نشد که مجلس عزا برات بگیرم من دلم بغل میخواد تو بغل کسی به غیر تو نمیرم من گوش کن تا دردهایم را بگویم بیشتر گیسوان غرق خونت را ببویم بیشتر در بیابان بودم و ترسیده بودم بارها هر قَدَر از پشت سر از روبهرویم بیشتر هر قَدَر از دست تازیانهاش کردم فرار آن سیاهی باز میآمد به سویم بیشتر هرچه کمتر گریه کردم هرچه کمتر گم شدم هِی تبسم کرد و زد سیلی به رویم بیشتر از همان عصری که دیدم خیمهها آتش گرفت با همه قهرم ولیکن با عمویم بیشتر بعد از آن روزی که من قافله جا ماندهام عمّه دقت میکند هرشب به مویم بیشتر عمّه میداند ولیکن من نمیدانم چرا درد دارد زخم گوشم از زخم گلویم بیشتر لکنت افتاده میان سخنم میبینی اصلا انگار که یک پیرزنم میبینی زخمهای تنِ من میخ دَری کم دارد مثل زهرا شده وضع بدنم میبینی نکند مثل من امروز تو سیلی خوردی شده چشمان تو هم تار منم میبینی اومدم با گریه با زاری تو هنوزم وسط بازاری من تاب ندارم تو تشنته من ولی آب ندارم بیچشم و رو بود اونی که با خواهرت روبهرو بود
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.