
متن مداحی
دشت ، تاریک و من از ترس به خود لرزیدم ... ناگه از دور، سیاهی کسی را دیدم ... به سوی طفل ز ره مانده قدم برمیداشت ... ناله ای زیر لب و دست به پهلو میذاشت ... قامتش بود خم و چهره ی او نیلی بود ... حتم دارم که همان هم ، اثر سیلی بود ... گفت بنشین به برم دخترک خسته ی من ... تا نوازش کندت از بازوی بشکسته ی من ... گفت: ای آیینه ی رخسار من ... هر دو چشمت ، همچو چشم تار من ... تک تک اعضای تو چون مادر است ... امّا روی تو از روی من ، نیلی تر است ... دست عدو، بزرگ تر از صورت من است ... یک ضربه زد؛ کبود شده هر دو گونه ام ...
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.