
متن مداحی
دلم از حوضچه ی اشک وضو میگیرد از غم بغض غریبانه گلو میگیرد باز شد دفتر غم نامه ی آن ماهی که چند ماهی است که از آینه رو میگیرد قصه ی تازهجوانی که دگر پیر شده روح بخشی که خود از زندگیاش سیر شده داستان شب یک خانه ی کوچک که در آن ماه در بستری از درد زمین گیر شده شب رسیده است و پر از عطر خدا میگردد جاریِ زمزم خون دور صفا میگردد مردی از دلهره ی حُرم تب بیمارش اشک میریزد و دنبال دوا میگردد میچکد در نفس شب، عرق شرم زمین در نگاه غم مردانه ی دلتنگ ترین میرسد صوت ضعیفی که به او میگوید لحظهای مرحمتی کن به کنارم بنشین من همان آینه ی شبزده از سنگ توام رو گرفتم ز تو چون سایه ی بیرنگ توام پیش من باش و ببین امشب از آن شبهایی است که کنار تو و یک عالمه دلتنگ توام نشود فاش جهان آنچه میان من و تواست تا اشارت نظرنامه رسان من و تو است این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت گفت و گویی و خیالی ز جهان من و تو است دردها پر شده در خانه ی سینه که مپرس قصههایی است در این بیت حزینه که مپرس کاش میشد که شبی با تو بگویم آقا رازی از کوچه ی باریک مدینه که مپرس فاش کردم به جهانی که منم پابندت زخمهایم به فدای گل یک لبخندت من فقط زخم از آن کوچه خریدم اما غرق کابوس شده روز و شب فرزندت از شب حادثه روی حسنم زرد شده از غم دلهره ی او نفسم سرد شده جلوهای کرد که انگار تو همراه منی کاش میدیدی علیجان پسرم مرد شده قدم نمی رسید که خود را سپر کنم
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.