
متن مداحی
دم اذان پدرم نان تازه ای آورد که بوی تازگیاش بر مشام میآند به یاد روضهی طفل سه ساله افتادم زِ خانه ها همه بوی طعام میآمد این همه زندگیمه رهاش کنین این شما اینم النگو های من بس کنین چکمه به پهلوش نزنین داره میلرزه دست و پام بالای بلندیها هوار کنم!؟ یا به سمت خیمه ها فرار کنم!؟ تیر هارو از تو تنت در بیارم نیزهی تو گلوتو چیکار کنم!؟ آه امان ای دل آروم نمیشه با گفتن چشم خاک روشن خاکش نکردن و رفتن
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.