
متن مداحی
دید با این که زمین خوردم، مرا حرمت نداشت دخترت بابا برای گریه هم مهلت نداشت هر چه گفتم من یتیمم باز مویم را کشید نا نجیب انگار ترس از گیسوی عصمت نداشت هرچه گفتم "رِقَّتَ جِلدی" به من رحمی نکرد پوست از برگ گل نازک ترم طاقت نداشت استخوان نازکم را بسکه زیر پا گرفت زانوی افتان و خیزانم دگر قدرت نداشت صورت مجروح من آماده ی سیلی نبود لیک آن جلاد جز محکم زدن نیت نداشت خوب شد بر صورتم گل کاشت دستان عدو ورنه این صورت نشان از مادر عصمت نداشت
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.