
متن مداحی
دیگر بس است زحمتِ عـمّه نمی دهم حتی شده است مِنّـتِ دیوار می کشم بابا تحملِ نفسم مشکلم شده از پهلوئی که خورده زمین کار می کشم با چوبِ خیزرانِ پدرهای خود هنوز پیشِ خرابه دخترکان گرمِ بازی اند گهواره ی علی ، گُلِ سر، کفشهای من ... از مجلسی که حرف کنیزی ما شنید احوال خواهرت چقدر ریخته به هم باید مرتبت کنم امشب که نیزه نیست رگهای حنجرت چقدر ریخته به هم یک سنگ از میان دو نیزه عبور کرد شکر خدا به جای سرت خورد بر سرم جـان رباب، شکر خدا سنگ دومی جای سر پسرت خورد بر سرم یک چند بار را که خود من شمرده ام افتاده ای ز نـیزه به روی زمین شان جز نیزه دار همسفری داشتی مگر؟ بوی تو می دهد چقدر خورجینشان پیشانی تو را که مداوا نکرده اند قدری چکید خون جبینت به روی من انگشتر تو داشت و زد روی گونه ام افتاد نقش روی نگینت به روی من دندانِ شیریم که شکست، سرم شکست هر کس که دید روی مرا اشتباه کـرد عمّه به معجـرم دو گِره زد، کشیدنش روی مرا کشیدنِ مـعجر سیـاه کرد ته مانده های گیسوی نازم تمام شد در بینِ مُشت پیرزنـی گیـر کرده است لقمه به دست حرمله می خورد نان ولی با پشتِ دست طفلِ تو را سیر کرده است
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.