
متن مداحی
رها کن عمّه مرا باید امتحان بدهم رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی نشان حرمله و خولی و سنان بدهم دلم قرار ندارد در این قفس باید کبوتر دل خود را به آسمان بدهم عمو سپاه حسن میرسد به یاری تو من آمدم که حسن را نشانتان بدهم عمو شلوغی گودال بیش از اندازهاست خدا کند بتوانم نجاتتان بدهم سپر برای تو با سینه میشوم هیهات اگر به نیزه و شمشیرها امان بدهم مگر که زنده نباشم در دل گودال اجازۀ زدنت را به کوفیان بدهم من آمدم که شوم حائل تو با عمّه مباد فرصت دیدن به عمهجان بدهم عمو ببین شده دستم ز پوست آویزان جدا شود چو علمدار اگر تکان بدهم کسی ندیده به گودال آنچه من دیدم عمو خدا نکند من زِ دستتان بدهم صدای مرکب و نعل جدید میآید عمو چگونه خبر را به استخوان بدهم فقط نصیب من و شیرخواره شد این فخر که روی سینۀ مولایِ خویش جان بدهم عزیز فاطمه انگشتر تو را ای کاش بگیرمو، خودم آن را به ساربان بدهم برای آنکه جسارت به پیکرت نشود خودم لباس تنت را به این و آن بدهم شاعر: مهدی مقیمی
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.