
متن مداحی
روز جمعه ، عصر پاییز دلم گرفت از این زمونه ... خسته بودم از غم روز و خسته تر از بغض شبونه ... میون این شهر پر از کاخ ، همه وجودم شده بود خاک ... خرابه بودم وسط قصر میون حاکمای ناپاک ... تو شهری که رو منبراشم لعن علی میگن همیشه ... باید که نامشم بشه شام ، انگاری اصلا صبح نمیشه ... خدا خدا کردم که شاید یکی بیاد تنها نمونم ... بیشتر از این میون این شهر خراب و بی صدا نمونم ... یه روز دیدم شلوغه انگار ، شلوغ تر از همیشه شد شام ... یه عده رفتن سمت ساعات ؛ یه عده هم رفتن روی بام ... چشمامو چرخوندم و دیدم مهمونام از سفر رسیدند ... چه مهمونایی همه خسته ، با دست بسته با قد خمیده اند ... یه کاروون خسته اومد ، یه کاروون که غرق آه بود ... یه کاروون که نرسیده ناله و ماتمش به راه بود ... غافله زنان و اطفال فقط یه آقا پیششون بود ... اونم که از طناب و زنجیر رو دست و پاش پر از نشون بود ... سوالی تو ذهنمه که هنوز واسم بی دلیله ... فکر می کنم با خودم آخه کجان بزرگای قبیله ... نامردا اهل کاروونو نمی دونم کجا می بردن ... ولی وقتی که بر می گشتن آب و غذایی نمی خوردن ... خلاصه شب شد و رسید اما خواب مگه به چشما میومد ... یکی همش با گریه می گفت دیدی چه حرفایی بهم زد ... یکی می گفت پاهامو عمه نمی تونم زمین بذارم ... یکی می گفت از بس که سرده چند شبه که خوابی ندارم ... یکی می گفت دلم شکسته از بس منو مسخره کردن ... یکی می گفت خسته ام از این که به حال و روز من می خندن ... یکی یه گوشه تک و تنها دو دستشو گهواره کرده ... میگه که کاشکی می دونستم بچه ام دیگه بر نمی گرده ... اما یکی با همه فرق داشت سر روی دیوارا می ذاشتش ... می ترسیدش گم شه دوباره ، از عمه چشم بر نمی داشت ... یه دختری که تو دستاش انگاری رزق آسمون بود ... نشونه ی خدا بود اما رو صورتش کلی نشون بود ... تو یکی از همین شبا بود که دختر با گریه پا شد ... می گفت دیگه بابامو میخوام ، شهر پر از سر و صدا شد ... می گفت الان بابامو دیدم ؛ گذاشت سرشو روی شونه ام ... عمه دیگه سر اومده صبر ، خدایی دیگه نمی تونم ... هی با خودش می گفت که بابا گفته به من که بر می گرده ... قول داد میاد دنبالم امشب ، خدایی خیلی دیر کرده ... خواب یه شهرو گریه اش انگار خرابه کرد رو سر این شام ... یه عده یهویی حمله کردن گفتن کی گفت بابامو میخوام ... یه طبقی جلوش گذاشتن که بوی خون ازش میومد ... بچه سر باباشو تا دید هی گریه کرد هی خودشو زد ... چند دفعه باباشو صدا کرد بعد یهو ساکت شد و خاموش ... صدا از هیچ کس نمیومد انگاری دیگه رفته از هوش ... نگاه نیمه باز دختر هنوز به چشمای بابا بود ... حرفای دختر پدریشون با چشم بود و بی صدا بود ... پی درد و دل دخترت بشین با لبای پاره می خونم برات ... بابا بابا بابا بابا ... لکنتم داره اذیت می کنه ... با سر اومدی این جوری به دیدنم ، ولی هیچ کجا بابا نمیاد این طوری ... گریه ی زیاد امونمو برید نفسم بالا نمیاد این طوری ... بابا این طوری دست منو گره زدند ، دستای عمه رو بستن این طوری ... سرتو نمی تونم بغل کنم مچ دستمو شکستن این طوری ... وقتی که شبا توی تب می سوزم لرزه توی تنم می افته این طوری ... بعد اون که رفتی بی خداحافظی کار من سوز و گدازه این طوری ... نمیشه که خوب ببینمت بابا با چشمی که نیمه بازه این طوری ... بابا تو بگو کجای دنیا یه گلو می کنن از روی ساقه این جوری ... تو چه جوری افتادی از روی اسب ، افتادم من از روی ناقه این طوری ... بعد اون شب که تو صحرا گم شدم چه جوریش رو نپرس ... دیگه خم شد قامت من این طوری ...
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.